سردرد عجیبی دارم..چند روزی هست که درست حسابی نخوابیدم...خوابم میاد اما انقد دهنم درگیره و افکارم

بهم ریختس که ارومو قرار ندارم.این روزا حال روحیم حیلی بهتر شده ..

ازبیتابی و گریه زاری خبری نسیت..حس میکنم تحملم خیلی بیشتر شده..شبا کابوسای عجیبی میبینم خواب

پدرمو میبینم که اومده دنبال مامانم..خواب رقصو پایکوبی..میدونم تعبیر خوبی نداره..اخه مامانم رفته تو کما و هیچ

امیدی بهش نیست..ته دلم پر از درد ..این روزا فقط کارم این شده که از صبح برم خونه مامانم و اخر شب برگردم..

نمیدونم باید چی بگم..اما دوست دارم این روزگاری که مامانم توش نفس میکشه رو اینجا ثبت کنم..وگرنه زیاد حسو

حال اینو ندارم که اینجا حضور داشته باشم..