سلام به دوستای گلم..
پست امروز یه کم متقاوت تر از پستای همیشه هست..اخه میدونید چیه/؟/؟
امروز تولد یه سالگیه وبلاگمه..چقدر زود گذشت انگار همین دیروز بود که تصمیم داشتم شروع کنم به نوشتن..
سالها بود که وجود خیلی چیزا تو دلم ازارم میداد نمیدونستم چه راهی پیدا کنم تا بتونم از شرشون خلاص شم..
ادمی نبودم که همیشه سفره دلمو برای کسی باز کنم ..حداقل دلم نمیخواست وجود مشکلاتم باعث ازار خونوادم بشه..رو من حساسیت خاصی داشتن و دوست داشتم باور کنن که من خوشبختم..
نمیدونم کارم تا چه حد درست بود ولی الان مطمئنم که درست بوده و اجازه ندادم حریما این وسط از بین بره..
در هر صورت شروع به نوشتن کردم..نوشتمو نوشتم از هر چیزی که تموم این سالها روحمو به اسارت برده بود..و اما چه نتیجه ای گرفتم؟
مسلما کمترین نتیجش این بود که دیگه الان چیزی ازارم نمیده ..حتی چیزایی که اذیتم میکرد الان به نظرم خیلی مسخره و پوج میاد..حتی پی به خیلی از بچه بازیای خودم بردم و فهمیدم کجای کارم غلط بوده..اما خب اون روزا گذشته و اگر اشتباهی از من سر زده به اقتضای سنم بوده..اما الان که سالها از اون روزا میگذره تازه می فهمم که سعید از من چی میخواست و من خیلی عاقلانه تر و پخته تر میتونستم با مسائل کنار بیام..در هر صورت گذشته ها گذشته و خدا رو شکر الان از زندگیم خیلی راضیم..
نتیجه دیگه ای که این وبلاگ برام داشت پیدا کردن دوستای خوبی مثل شما بود..نمیدونید وجودتون چقدر برام ارزش داشت ..حرفاتون چقدر باعث التبام زخم درونم بود..چه دوستایی که از روز اول زدن این وبلاگ با من بودن و چه اوناییکه از نیمه راه به من پیوستن و با دلگرمیاشون کلی انرژی مثبت به من دادن..
زدن این وبلاگ صرفا به خاطر بد گویی کردن از خونواده شوهر نبود نمیدونم چرا همچین بو و رنگی به خودش گرفت..چون گاهی وقتی مینویسم یه جورایی وجدان درد میگیرم..نه اینکه فکر کنید دارم دروغ مینویسم ولی گاهی از بچه بازیای خودم متنفر میشم..
شاید پیش خودتون فکر کنید که چرا خونواده شوهرمو تو این سالها کنار نذاشتم؟..خب نمیدونم چی باید بگم
من همیشه واسه اینکه دیگرانو درک کنم سعی میکنم خودمو جای اونا بذارم..من همیشه خودمو جای سعید گذاشتم دوست نداشتم حس کنه که من از خونوادش متنفر بودم چون حس میکردم براش زجر اور بود..احه اونا هر چقدرم بد باشن خونوادش بودن و سعید از ته قلب هیچوقت نمیتونست از اونا متنفر باشه..
حالا گذشته از تموم برداشتایی که تو این یه سال از خونواده سعید داشتید باید بگم باز اونا یه خوبیایی داشتن که منو در کنار خودشون حفظ کردن..
خدارو شکر زندگیه راحتو بی دغدغه ای دارم..که همرو در درجه اول مدیون لطف خدای مهربون و در درجه دوم تلاشای بی دریغ سعید میدونم..یه پسر شیرین زبونو مهربون و یه نی نی تو راهی که دلگرمی عجیبی به زندگی" قلب و روحم دادن..یه همسر همراه با یه دل دریایی که تموم دغدغش اسایش منو بچه هاست..
مگه من از زندگیم چی میحوام..و داشتن همه اینارو وقتی با خودم فکر میکنم باز مدیون یه مادر میدونم یه مادر که اگر چه گاهی با نادونیاش باعث ازار دلم شد اما باز ازش ممنونم به خاطر به وجود اوردن و تربیت پسری که راستیو درستی تو زندگیش حرف اولو میزنه ...اسایشو ارامش خونوادش..
اره دارم از مادر سعید میگم..من کاراشو هیچوقت پای بد جنسیش نذاشتم همیشه با خودم میگفتم این کارا از رو نادونیش سر میزنه..اما باز اونه که تونسته با وجود تموم سختیا ۹ تابچه بزرگ کنه که تو این جامعه نابسامان ما اهل کوچکترین خلافی نباشن..همشون اهل کارو زندگی و تحصیل و موقعیتای خوب اجتماعی هر کدوماشون زندگیای خوبی دارن و به نوبه خودشون تو زندگیاشون خوشبختن..و من همیشه در دل اونو به این خاطر ستایش کردم..
چند شب پیش با سعید داشتیم حرف میزدیم که نا خود اگاه صحبتامون کشیده شد به گذشته ها و به روز خواستگاری که من" سعیدو حمیدو با هم اشتباه گرفته بودم..کلی با سعید سر این قضیه خندیدیم..ولی در اخرحرفامون سعید گقت:ساره اگه گذشتای تو"تو زندگیمون نبود شایدالان منو تو پیش هم نبودیم..تو ابروی منو خیلی حفظ کردی..گفتن همین یه جمله کافی بود که دیگه تموم گذشته هامو به فراموشی بسپارم و بدونم که سعید خیلی چیزا مد نظرش هست و از قدر شناسیش احساس شعف داشتم..
امیدوارم این وبلاگ تاثبر منفی برای زندگیه کسی نداشته باشه و از این وبلاگ به عنوان یه تجربه مثبت استفاده شه نه جنگو جدالو رو کم کنی بین عروسو مادر شوهر..
البته باز پا برجا بودنه این وبلاگو مدیون خواننده هام میدونم که با نظراتشون همیشه انرژی به من دادن برای نوشتن..
از جمله اتفاقات خوبیم که تو این یه سال برام افتاد رای اوردن تو مسابقات وبلاگ برتر بود..
خیلی از دوستان هستن که میان اینجا و می پرسند که چرا شما انقد خواننده دارید؟و من در جواب فقط گفتم باید از خواننده هام بپرسید..
برای خودمم جالبه بدونم دلیلش چیه؟و چه عاملی باعث میشه بچه ها جذب اینجا شن؟..البته این سوالو پای خود ستاییم نذارید..
خب تو این یه سال اتفاقات خوبی برام افتاد امیدوارم سال دوم هم سال خوبی برای این وبلاگ باشه و همیشه با خوندن اینجا لذت ببرید و خنده رو لبهاتون بیاد..
خیلی دوستون دارم..خیلی زیاد..