اهم اخبار

ادامه نوشته

اندر احوالات من

ادامه نوشته

انتخاب یکصد وبلاگ نویس زن..

دیشب سعید دیر وقت اومد خونه.وقتی اومد شامشو دادم و حرف مسافرت پیش اومد .گفتم سعید اگه تصمیمت جدیه جا رزرو کن چون امکان داره بلیط گیرمون نیاد برای تعطیلات که گفت رزو کردم.

گفتم حمید اینام میان؟/

گفت نه ..بنا به دلایلی نمیتونن بیان ولی خب به جاشون قراره نرگسو پسرش بیان.اینو که گفت مثل اسپند رو اتیش پریدم بالا داشتم از شدت عصبانیت منفجر میشدم دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم گفتم دیییییییییییییییییگه چی؟؟؟؟

یه امسالو میخوام از شرشون راحت شم تو میخوای اینارم دنبالم بکشونی اون سر دنیا..

نمیشه یه جایی بریمو تو اینارو دنبال خودت نکشونی..

خلاصه اونم گفت مگه نرگس چه هیزم تری بهت فروخته که اینجوری داری میگی مگه میخواد جای تورو تنگ کنه ..

گفتم من نمیام..با هر کی دوست داری برو.من خونه میمونم اصلا دیگه یه قدم راهم باهات مسافرت نمیام تا اخر عمرم.

خلاصه قهر کردمو رفتم تو اطاق خوابمو گرفتم خوابیدم.نمیدونم چه جوری به گوششون رسیده بود ..حدس میزدم اگه بفهمن محاله یکی دوتاشون باهامون نیان.

نمیتونستم بخوابم..اعصابم حسابی خورد بود با این وضعیت کلا قید مسافرتو زدمو گفتم دیگه نمیرم..باز با خودم فکر کردم که تنهایی خودم میرم مسافرت...ولی مگه میشد من بدون سعید که بهم خوش نمیگذشت اونم صد سال بدون من جایی نمیرفت.

خلاصه با افکاری پراکنده خوابم برد اما چه خوابی کردم همش کابوس میدیدم.

تو خواب دقیقا یادم نیست نمیدونم چقدر گریه کرده بودم که سعید بیدارم کردو محکم بغلم کرد گفت حرص نخور اروم بگیر بخواب یه کاریش میکنم...اصلا خودمون تنهایی میریم با هر کی که تو دوست داشتی...

ما هم کلی در دلمان ذوق نمودیم و با ارامش به خواب ناز رفتیم.

صبح که بیدار شدم مانی رو اماده کنم برای مدرسه با خودم گفتم نکنه همش خواب بوده..خلاصه هی فکرم  درگیر بود مانیو رد کردم رفت وبغل شومینه دراز کشیده بودم. سعید اومد پایین خودشو اماده کردو صبحانه خوردکه بره سر کار.اومد بغلم صدام کرد بوسم کرد گفت نگران هیچی نباش هر جور که تو بخوای همون میشه ..

خلاصه لبخند بر روی لبانمان نمایان شدو رفت.لیلا اینا که نمیان و قرار شد خواهرم مریم با ما بیاد.

حالا ببینیم تا اونموقع چه اتفاقاتی میفته بدون دردسر میتونیم بریم یا نه؟؟

فردا شب خونه مادر لیلا دعوت داریم.میدونم اونجا بهمون خیلی خوش میگذره..اگه اونام بفهمن که دیگه بدتر..

بچه ها جون تو یه سایتی مسابقه وبلاگهای برگزیده بانوان برگزار شده که من خودمم تازه خبر دار شدم و وقتی رفتم سر زدم دیدم یه سری از بچه ها لطف کردنو به منم رای دادن بدون اینکه خودم خبر دارشم چون عکس یه قلب کامل جلو ادرس وبم بود.

خلاصه از دوستان میخوام که به این سایت برنو به وبلاگهای مورد علاقشون رای بدن.

مارو هم فراموش نکنید ..مخلصتونیم دربست.اینم ادرسش..

http://persianweblog.ir/topblogs/zanan.aspx

اتفاقات این چند روز

ادامه نوشته

تشکر

ادامه نوشته

سلام ...

لطفا به ادامه مطلب برید..

دوستای گلم حتما از مرورگر اینترنت اکسپلور استفاده کنید..

ادامه نوشته

شیطنتهای مانی

ادامه نوشته

روزگار ما..

ادامه نوشته

بازم مادر شوهر..

ادامه نوشته

تولدت مبارک

تو تعبیر رویای نادیده ای..... تو نوری که بر سایه تابیده ای
تو یک آسمان، بخشش بی طلب ..... تو بر خاک تردید باریده ای
تو یک خانه در کوچه ی زندگی ...... تو یک کوچه در شهر آزادگی
تو یک شهر در سرزمین حضور ...... تویی راز بودن به این سادگی
مرا با نگاهت به رویا ببر ...... مرا تا تماشای فردا ببر
دلم قطره ای بی تپش در سراب ....... مرا تا هیاهوی دریا ببر .

سعیدم! نفسم! عزیزم! .... تولدت مبارک

این چند روز..

ادامه نوشته