خاطرات یک کهنه عروس
بارانی باید...تا رنگین کمانی براید 
قالب وبلاگ
اینم عکس ماهتیسام

[ دوشنبه سی و یکم شهریور 1393 ] [ 14:13 ] [ ساره ] [ ]
سلام.. راستی بچه ها کدوماتون تو برنامه لاین هستید؟ هر کدوماتون دوست داشتید از طریق لاین با هم در ارتباط باشیم ای دیتونو خصوصی بزارید تا ادتون کنم.. اونوقت عکسای ماهتیسارو هم میبینید..

البته دوستایی که میشناسمشون و وبلاگ دارن و تو این مدت باهاشون در ارتباط بودم از طریق این وبلاگ..نه کسایی که نمیشناسمشون..

( رویا جون شمارتو یه بار دیگه بزار..انگار تو نوشتن رقماش اشتباه کردی )

[ شنبه بیست و دوم شهریور 1393 ] [ 15:58 ] [ ساره ] [ ]
سلام دوستای گلم..

دلم چقدر برای نوشتن اینجا تنگ شده بود..چند ماهی هست آپ نکردم..گاهی سر میزنم اما حسو حال پست گذاشتن نداشتم..

از احوالات خودم بگم که خوبم..حالو شرایط روحیم نسبت به گذشته خیلی بهتر شده..روزگار سختیو پشت سر گذاشتم؛ اما هر چی که بود تموم شد..

با لطف خدای مهربون تونستم از اون بحران سخت زندگی نجات پیدا کنم و روال زندگی عادی خودمو پیش بگیرم..

از ماهتیسا بگم که دختر گلم بزرگ شده..یه دختر مو فرفریه مشکی..بر خلاف مانی..

بسیار شیطون و با مزه..انقد حرف زدنو کاراش دوست داشتنیه که روزی هزار بار خدارو به خاطرش وجودش تو زندگیم شکر میکنم..

مانی عزیزم امسال میره ششم..گل پسرم بزرگ شده و تو بیشتر کارا و خریدای خونه کمک حالمه..

سعیدم طبق معمول همیشه درگیر کار..خدارو شکر مشکل خاصی نیست و زندگی ارومی دارم..

اگه بتونم تو پست بعدی عکس ماهتیسارو براتون میزارم..

راستش تو این مدت اتفاقات و جریانات جالبی برام پیش اومد که در واقع فصل جدیدی از زندگی منو رقم زد..اتفاقاتی که چشم منو رو دنیای واقعی باز کرد..جریاناتت مفصلی که شاید روزگاری براتون نوشتم..الان فقط باید افکارمو جمع کنم تا ببینم به چه نحو نگارشمو شروع کنم..

دوستای گلم خیلی دوستون دارم و امیدوارم غیبت من تو این مدت باعث نشده باشه که فراموشم کرده باشید..سعی میکنم بیشتر بنویسم و باز مثل گذشته بهتون سر بزنم..

 

 

 

 

 

[ سه شنبه هجدهم شهریور 1393 ] [ 22:1 ] [ ساره ] [ ]
سلام..

خیلی وقته پستی نذاشتم..اخه هر کاری تو این دنیا دلخوشی میخواد..روزها برام سردو بیروح سپری میشه..دیگه اون ادم گذشته نیستم..تموم خوشیها از دلم پر کشیده..هیچی تو این دنیا دیگه شادم نمیکنه

سال گذشته یه کابوس بود برام..یه فاجعه..تلخیه حوادثش همچنان همراهمه ..جیگرمو اتیش میزنه و گاه و بیگاه اشکو روونه ی گونه هام میکنه..دلم پر بغضه..پر درد..روزی هزار بار میمیرمو زنده میشم..وتنها دعام به درگاه خدا اینه که عمرمو ازم بگیره..ضعیف شدم..انقد که حتی رمق زندگی کردن ندارم..و سختتر از همه ی اینا زمانیه که مجبورم به خاطر بچه هام قیافه و کارو بارم برعکس روحیه داغونم باشه ..اونم خودش زجریه..

 

[ پنجشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1393 ] [ 11:19 ] [ ساره ] [ ]

سلام عزیزای من..

ممنون از دوستان گلم که با ابراز همدردیشون باعث ارامش دلم شدن..شرمنده نتونستم جواب کامنتا و سولاتونو بدم.باور کنید جونشو نداشتم..روحم انقد درد میکرد که حس میکردم میخوام بمیرم..در کل کارمو حمل بر بی ادبی ندونید..یه دنیا ممنونم از همتون که همیشه در شرایط سخت همراهمید..

10 روز از مرگ برادرم میگذره..هنوز باورش برای خودمم سخته..مرگ ناگهانی..برادر بزرگم بود ..جانشین پدرم بود..وجودش به خاطر کاراشو پرشر وشور بودنش..به خاطر عاطفش..مهربونیاش..شیطنتاش انقد تو خونواده و فامیل پر رنگ بود، که نبودش واسه همه سنگینه..

برادرم 57 سال داشت و یه سکته ناگهانی اونو از ما گرفت..نمیدونم چی باید بگم، تو این یه سال به قدری بلایای اسمونی سرمون نازل شده که دیگه گیج شدیمو نمیدونیم بابت چی باید بشینیم غصه بخوریم و بابت مرگ کدوم عزیزمون باید بشینیم گریه کنیم..نمیدونم حکمت خدا از این کاراش چیه..گاهی میگم نکنه من ناشکر بودم و همش گلایه به در گاه خدا میکردم که چرا؟؟؟

امروز نشستم کلی خدارو شکر کردم..میگم خدایا شکرت به خاطر مرگ مادرم..خدایا شکرت به خاطر مرگ برادرم..خدایا شکرت به خاطر مرگ فلانیو فلانی..خدایا شکرت به خاطر این مشکلو اون مشکل..خدایا میدونیم بلاها و مشکلات بدتر از اینام وجود داره، نوکرتیم، بالا غیرتا دیگه بیشتر از این به سرمون نیار ، بزار یه

 کم نفس بکشیم بعد دوباره شروع کن..خواهرم پیشم نشسته بودو به حرفای منو خدام میخندید..

چی بگم امیدوارم این چند روز باقی مانده از سال 92 هم تموم شه و شاید سال 93 بتونه سال شادی بخشی برای ما باشه..اگه چه با رفتن مامانمو برادرم ته قلب هممون تا دنیا دنیاست زخمیه..و این دنیا بدون وجود اونا برای ما معنی نداره.. 

باز ممنونم از همه دوستای گلم به خاطر پیامهای تسلیتشون..

[ سه شنبه ششم اسفند 1392 ] [ 21:44 ] [ ساره ] [ ]
سلام...

دیگه نوشتنم نمیگیره..ازم نخواید بیام بنویسم..

وقتی جیگرم تیکه تیکه شده چطور میتونم بیام بنویسم..3 ماه از مرگ مامانم نگذشته که برادرمو هم از دست دادم..

تازه داشتم به نبود مامانم عادت میکردمو به زندگی عادیم بر میگشتم که این مصیبت رو سرمون آوار شد..

هیچی نمیتونم بگم..لال شدم..فقط سکوت ..موندم خدا از جون من چی میخواد..چطور میتونم این داغو تحمل کنم..داغونم..داغون..

[ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ] [ 8:26 ] [ ساره ] [ ]
   سلام .. 

دوستای گلم خوبید؟

نگران حال من نباشید تا حدودی شرایط روحیم بهتر شده.دنیای عجیبیه...نمیدونم این همه صبرو تحمل چیه که خدا به ادم میده واسه تحمل مصیبت..

حال عجیبی دارم  ..تقریبا  بیست روز پیش چهلم مامانم بود ..دو ماه از رفتن مامانم میگذره .انقد ازم دور شده که گاهی فکر میکنم  اصلا تو این دنیا زندگی نکرده و باهاش خاطره ای نداشتم.مامانم مثل یه تیکه یخ جلو چشمامون اب شدو ناپدید شد ..تنها خوبیه قضیه اینکه هر شب خوابشو میبینم  ..نگران حالم هستو توصیه میکنه که کمتر بیتابی کنم..منو قانع میکنه که جاش خیلی خوبه..همین باعث میشه که درد دلم اروم بگیره..

این روزا سرمای شدیدی خوردم ..فکرشو کنید با داشتن دو تا بچه سرما بخوریو تبو لرز شدیدیم داشته باشی چه شود ..بیشتر از همیشه حس کردم جای مامانم خالیه تا ازم پرستاری کنه..ماهتیسا هم از من گرفته اونم طفلک حال درستی نداره..پرستار ما شده مانی...اوضاعی داریم واسه خودمون..

این پستو با موبایل گذاشتم نمیدونم ثبت شه یا نه؟خواستم بیشتر از این بیخبر از حالم نباشید..سعی میکنم بیشتر بیام پست بزارم..

ممنون از دوستای گلی که همیشه جویای حالم هستن...مببوسمتون..

[ سه شنبه سوم دی 1392 ] [ 19:11 ] [ ساره ] [ ]
سلام..

اول از همه ممنون از دوستای گلی که تو این مدت همراهم بودن و با کامنتای پر مهرشون باعث تسلی دلم شدنو تنهام نذاشتن..همچنین تشکر قراوون از دوستای خاموش که یا ابراز همدردیشون بهم ارامش دادن..

از حال این روزام نمیدونم چی باید بگم..هنوز گیجو متگم..هر روز که میگذره تازه متوجه میشم چه بلایی سرمون اومده..تازه جای خالی مامانم معلومه...

نمیدونم چی باید بگم..چطور میشه از درد بی مادری نوشت در حالیکه هیچ واژه ای پیدا نمیکنم تا بتونه بیانگر حسو حال درونم باشه..نمیتونم بیان کنم که چطور گاهی از شدت دلتنگی به خودم میپیچمو نمیتونم دیگه روی ماذرمو ببینم..نمیدونید تو حسرت چه چیزایی به سر میبرم..

نمیدونید چقدر سخته در خونه پدرو مادر برای همیشه روت بسته شه..نمیدونید چفدر تلخه وفتی پا تو خونه مامانت میذاری دیگه کسی اغوششو واسه بغل کردنو بوسیدنت باز نمیکنه..دیگه صدای مادر تو اون خونه نمیپیچه..دیگه کسی نیست نازتو بکشه ..دیگه کسی نیست پای حرفای دلت بشینه..دیگه کسی نیست سنگ صبورت باشه..

آه مادرم آه ..نمیدونی با رفتنت چقدر داغم کردی..هر چقدر گریه کنمو اشک واست بریزم باز داغ دلم اروم نمیگیره..

این روزا هر وقت دلتنگ دیدارت میشم فقط اومدن سر خاکت ارومم میکنه..

گریه مجالم نمیده..درد دلم انقد زیادو سنگینه ..انقد  جانکاه و کشندس که گاهی حس میکنم دارم میمیرم..نفسم بند میاد..

[ یکشنبه بیست و ششم آبان 1392 ] [ 13:52 ] [ ساره ] [ ]
برای سلامتی مامانم دیگه دعا نکنید..

مامانم دیگه درد نمیکشه..مامانم شفا پیدا کرد...مامانم زیر خلوارها خاک خوابیده..مامانم به ارامش ابدی رفت..

پاییز دیگه دوست ندارم..عزیزترینامو  ازم گرقتی...پدرم..مادرمو...

[ چهارشنبه هشتم آبان 1392 ] [ 6:46 ] [ ساره ] [ ]
نشستم کنار تخت مادرم..دستاشو تو دستم گرفتم..چقدر بی جونو نحیف شده..صداش میکنم اما تو این دنیا نیست..نمیدونم صدامو میشنوه یا نه؟اشک بی صدا از چشمام سرازیره..نمیتونم بلند گریه کنم میترسم تو عالم بیهوشی هم صدامو بشنوه..اخه مامانم نسبت به من حساسیت خاصی داشت دوست داشتنش انقد خاص بود که گاهی صدای بقیه در میومد که چرا انقد به ساره توجه داری..میترسم ناراحتی منو ببینه و عذاب بکشه..

تو صورتش دقیق میشم هنوز ردی از یه چروک تو صورتش نیست...خدایا چرا؟

نمیدونم متوجه گریه هام شده بود که چشماشو باز کرد سرشو چرخوند و نگاه عمیقی تو صورتم انداخت..اشک از گوشه چشماش سرازیر شد..مونده بودم بعد از گذشت اون همه روز چطور متوجه حضور من شده بود..دستامو گرفت .. طرف دهنش بردو سعی داشت که ببوسهاما توانشو نداشت..اشک امونمو بریده بود چطور تو اون حالت در صورتیکه یه ماه ناتوانو بیچون رو تخت افتاده بوذ اینجور باز نسبت به من ابراز احساسات میکرد..یه ماه بود حتی نتونسته بود غذا بخوره..یه ماه بود که نتونسته بود عضلاتشو تکون بده..چشماشو باز کنه..و یا حتی بتونه حرف بزنه..برام عجیب بود باز تو اون حالت میخواست محبت خودشو به من برسونه..

نمیتونم  براتون توصیف کنم که چه حسو حالی دارم..نمیتونم این وضعیت مامانمو تحمل کنم..نمیتونم طاقت بیارم نبودشو..نمیتونم خونشو خالی از اون ببینم...نمیتونم ..

تموم این یه سال مثل کابوس بود..چه سخت گذشت..اشک مجال نوشتن بهم نمیده ..نمیخواستم  تو بیخبری بدارمتون ..ممنون از دوستایی که جویا و نگران حال من و مامانم بودن..

مامانم تو همون شرایط و بهبودی حاصل نشده..منم که با این شرایط حس نوشتن نداشتم تا بیام خبری از خودم بهتون بدم..

[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 0:13 ] [ ساره ] [ ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ساره هستم سال79 ازدواج کردم ویه پسر دارم زندگیه خوبی دارم وبه اصطلاح خوشبختم اما نمیدونم چرا نمیتونم از این خوشبختی لذت ببرم شاید به این دلیل که....
یکسالو اندی بعد..
ساره هستم سال 79 ازدواج کردم و یه پسرو یه دختر دارم..زندگی خوبی دارم و به معنای واقعی خوشبختم..خوشبختی که پس از تحمل پستی و بلندیهای زیادی تو زندگیم به دست اوردم و الان بیشتر از هر زمان دیگه قدرشو میدونم ..
  • راه آرام
  • نوکیا اس ام اس