تبليغاتX
خاطرات یک کهنه عروس






























خاطرات یک کهنه عروس

بارانی باید...تا رنگین کمانی براید


سلام دوستای عزیزم..

تو این مدت دلم برای همتون تنگ شده بود اما خب بنا به دلایلی زیاد حسو حال نوشتن نداشتم..خودمو ماهتیسا سرمای بدی خورده بودیم البته اول ماهتیسا سرما خورد "ما هم که این وسط بیکار فقط منتظریم ببینیم کی سرما میخوره تا ازش بگیریم..از طرفیم از نظر روحی روانی حالم زیاد چنگی به دل نمیزد..اما الان خوبم و مشکلی نیست..

از کجا براتون بگم ..فصل امتحانات هستو این روزا بیشتر درگیر مانی هستم ..این یه هفته هم تموم شه فکر کنم راحت شم این درس خوندن بچه ها هم بیشتر واسه مادرا دردسره انگاری باز خودم دارم درس میخونمو امتحان میدم..من که خودم یادم نمیاد تو درس خوندن تکیه به کسی داشته باشم اما نمیدونم چرا این پسرا درس که میخوان بخونن باید هولشون بدی به جلو..

ماهتیسا هم خوبه ...این روزا انقد منو درگیر خودش کرده که دیگه هیچکیو غیر از اون نمیبینم..بزرگ شده و باکاراش واقعا دل ادمو میبره.. قیافش با نمکو دوست داشتنی تر شده..هنوز مشخص نیست کاملا شبیه کی هست.خیلی دوست داشتم شبیه خودم باشه تا بچگیای خودمو توش ببینیم اما خب یه درصدم به خودم نرفته بیشتر شبیه عمه هاش هست..دندوناش داره در میادو این مسئله خیلی اذیتش میکنه..واکسن چهار ماهگیشم که زدمو خدارو شکر اصلا اذیت نشد..

از مادر شوهر جان براتون بگم که باز موجی شده و رفته رو یه کانال دیگه..دلیلشو نمیدونم البته نه اینکه ندونم..

براتون گفتم که تو شهرستان داریم یه خونه برای خودمون میسازیم به خاطر همین تقریبا یه ماه پیش سعید دوباره رفت شهرستان تا یه سر بزنه ببینه کار به کجا رسیده....خیلی به من اصرار کرد که باهاش برم اما خب به خاطر مدرسه مانی نتونستم .. مامانشم که دید من نمیرم به سعید زنگ زد و گفت من باهات میام..البته به قول خود سعید میگفت مامانم فقط واسه اینکه مخ منو تیلیت کنه اومد..سعید میگفت از اینجا که راه افتادیم مامانم رو مخ من راه رفته تا برگشتیم انقد حرف زده و سیاست به خرج داده تا سعیدو دوباره مثل اولا رام خودش کنه ولی سعید جونم که زیر بار نرفته تازه رابطش با مامانش شکر ابم شده..

خب هیچی ندارم بگم غیر از اینکه واقعا ادمی که جنسو ذاتش جلب باشه هیچوقت درست شدنی نیست..

چند شب پیش خونواده سعیدو واسه شام دعوت کردم خونمون..البته همشون بودن غیر از برادر بزرگش که دعوتش نکردم و اونم دلیل داره چون دفعه پیش که دعوتش کردم طاقچه بالا گذاشته بودو نیومده بود خونمون.. ..خب خودم که به خاطر ماهتیسا نتونستم شام درست کنمو از بیرون سفارش دادم..

مادر شوهر طبق معمول دیر اومد و وقتیم که اومد دیدم سگرمه هاش تو همه..حدس میزدم اتفاقی افتاده و حدسم میزدم شاید ناراحتیش به این دلیل باشه که برادر شوهر بزرگرو دعوت نکردم..اما خب بی خیال از همه رفتاراش پذیراییو بگو بخند خودمو کردم..گاهیم که باهاش حرف میزدم با لج جوابمو میداد..

تو تموم مدتی که داشتم پذیرایی میکردم دیدم با سعید یه گوشه نشسته و بگو مگو میکنه..وقتی که رفتن دلیلشو از سعید پرسیدم..گفت مامانم ناراحت از اینه که چرا برادر بزرگمو دعوت نکردم..منم بهش گفتم اینکه کسیو بخوام دعوت کنم یا نکنم مربوط به خودمه ..من میخوام مهمونی بدم پس خودمم باید بگم کی بیاد خونمو کی نیاد..شما هم دوست داری بیا دوستم نداری نیا..

بعد مادر شو شو گفته چرا ساره زنگ زده دعوت کرده ؟چرا خودت دعوتمون نکردی..؟؟؟؟

جلل الخالق بعد از ۱۲ سال هنوز به ادم حسابمون نمیکنه..

خب سعید جواب خودشو بهش داده بود و مهمتر از همه داداششو با وجود تموم حرفای مامانش دعوت نکرده بود که دیگه این خودش از صد تا حرف بدتره ..ما هم که طبق معمول هیچوقت خودمونو ضایع نمیکنیم وقتی میبینیم سعید کارشو درست انجام میده..

مادر شوهر ما هم اینجوریه دیگه فقط کافیه یه بار باب میلش نباشی کلا تموم زحمتاتو هدر میده..البته توقعی دیگه ازش ندارم چون اخلاقشو میشناسم و مهمتر از همه اینکه حرفاش دیگه تاثیری رو زندگیم نداره..منکه وجدانم راحته اینکه بدی در حقش نکردم تازه عیدم که بردمش مسافرت تموم سعیم این بود که بهش خوش بگذره ..کل خونواده سعید شهرستان بودن و فکرشو کنید تو اون ۱۷ روزی که اونجا بودیم خرجشون با سعید بود ..همه جوره و همه رقمه..فقط دو تا گوسفند به خوردشون دادیم حالا غیر از خیلی چیزای دیگه..البته این چیزا برای من مهم نیست گر چه اونا حساب یه قرونشونم دارن ولی انگاری دارم اشتباه میکنم چون باید برام مهم باشه در غیر اینصورت پای وظیفم میذارن نه لطفم..

چند روز پیش رفتم خونه مامی شوهر ..بهم گفت چرا میتاسا رو(منظورش ماهتیسا)دیر میاری اینجا دلمون براش تنگ شده بود..گفت سعید از زمانی که از شهرستان برگشتیم خونمون نیومده ..خلاصه خیلی دلش پر بود..گفت سعید دوتا بچه داره دیگه مارو میخواد چیکار؟

داشتم فکر میکردم که چرا اینا از به دنیا اومدن ماه تیسا زیاد خوشحال نشدن ..خب مادر شوهرم با این حرفش جوابمو داد..بگذریم..

از سعید بگم که این روزا با وجود کار زیاد باز هوامو مثل گذشته داره و بیشتر برام وقت میذاره..

ممنون از دوستان عزیزی که تو این مدت نبودم جویای حالم شدن..

غزال عزیزم ممنون که چند باری بهم زنگ زدیو نگران حالم بودی..گوشیمو گم کرده بودم دیشب پیداش کردم..سر فرصت بهت زنگ میزنم عزیزم..

بچه ها از این به بعد پستام بعد از چند روز رمزی میشه تا کامل رمزمو به همه دوستان بدم اونوقت دیگه مطالبمو رمز دار مینویسم..

دوستون دارم خیلی زیاد..

عکسای ماه کوچولومو امروز فردا براتون میذارم..

سه شنبه دوم خرداد 1391 | 15:29 | ساره | |

 

 


ادامه مطلب
دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391 | 19:28 | ساره | |


ادامه مطلب
دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391 | 0:57 | ساره | |

 

 

 

 


ادامه مطلب
جمعه بیست و ششم اسفند 1390 | 16:29 | ساره | |


ادامه مطلب
چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 | 23:53 | ساره | |


ادامه مطلب
یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390 | 17:35 | ساره | |

 

 


ادامه مطلب
یکشنبه شانزدهم بهمن 1390 | 17:51 | ساره | |


ادامه مطلب
شنبه هشتم بهمن 1390 | 0:7 | ساره | |

 

ا


ادامه مطلب
شنبه یکم بهمن 1390 | 16:13 | ساره | |


ادامه مطلب
دوشنبه بیست و ششم دی 1390 | 14:59 | ساره | |
Design By : nightSelect.com